.
.
.
صدای اذان چند دقیقه ای هست همه ی دنیای دور و بر منو گرفته... انگار حالم خوش نیست. شایدم که از دلتنگی باشه.
.
.
.
همیشه می ترسم به ندیدنش عادت کنم... کاش که زیر هر کجای آسمون کبود خدا که هست رو لبای قشنگش لبخند خدا نقاشی شده باشه... راستش شنیدن صداش منو یاد نماز خوندن میندازه.مثل حرف زدن با خدا؛ پر از آرامش.
.
.
.
الان وقت دعاست. خیلی آرزوها دارم... اما فکر می کنم اگه قرار باشه فقط یکیش بتونه برآورده بشه ... دلم میخواد یک بار دیگه ببینمش.
.
.
.
خاطره ی خوب دوست داشتن.
حتی صدای آروم حرف زدنش که انگار فقط میخواد من بشنوم.
تازگی ها هر روزم برام خبرای خوب داره ،" هدیه های آسمونی ".
.
.
.
من هم دارم دارم یواش یواش عادت میکنم آروم اما همیشه بگم :خدایا شکرت.

تا همین چند وقت پیش فکر می کردم
آدما باید خدا رو شکر کنند نه به خاطر چیزهایی که بهشون داده ، بلکه به خاطر چیزهایی که هنوز ازشون نگرفته.
نمیگم اشتباه کردم،اما اینبار می خوام بگم خدایا شکرت به خاطر این که به من دادیش.
بزار فکر کنم ببینم دلم واسه کیا تنگ شده، از همون بنویسم من هر وقت دلم واسه
کسی تنگ بشه یاد بدیاش میافتم تا دیگه اینجوری نشم.
بزارین دلم واسه میثم تنگ بشه خوب شروع می کنیم . اه اه حالم بد شد همش گیر دماغش بود وای که
چقدرم زر میزد و چقدر رو اعصاب من راه میرفت. چقدر؟
نمیدونم چی شد که یاد وقتی افتادم که با هم رفتیم درکه بعد اونم با پسرعمش چقدر قلیون کشیدن. منم هی میگفتم که
این کارارو نکنین ، با آینده ی خودتون بازی نکنین. اما فایده ای نداشت... منم که اصلا اهل قلیون و این
حرفا نبودم. یادش بخیر. یادته میثم که چقدر اون روز خیانت کردی!!!!!!!
راستی یادته شبی که من کنکور ارشد قبول نشدم . از خونه هادی اینا دنبال من
میدویدی تا به خونمون رسیدیم . من چیا میگفتمو تو چیا ! خوب شد که گذشت.
یا اصلن اون شب اول ترم پنج ما ، که همدیگرو تو سرچشمه دیدیمو چای خوردیم و
بعدش رفتیم که اولین شب هم خونه ای بودن رو تو خونه 30 متری تجربه کنیم. اسم صاحب
خونمون چی بود؟ آها آقا رضا . چقدم عشق تارزان بود مرتیکه. چقدم اصرار داشت که با
تو فوتبال ببینه !!!!!
اون روزای ثبت نام 83 ایها یادته ، چقدر واسه بابای رضا زمانی خالی بستیم. چقدر به
بهزاد خندیدیم ...
خونمون چه باحال شده بود، مثل یتیم خونه شده بود همه ی ترم یکیا
پلاس بودن اونجا.
اوه . یادته یه شب اومدی فوتبال . فقط یه شب! یه گلم به من زدی و منم چقدر بهت
فحش دادم ، آخه تو تیم خودمون بودی.
میثم یادته چقدر از من و نوشتنم تعریف می کردی تا من خر بشمو واسه ناوک بنویسم
. چقدر چرت و پرت پشت سر ملت نوشتیم. اون 40 سال بعده بود . چقدر خندیدیم .
نماینده برازجون، بانوی موسیقیه ، ناهار آخر... یادته چقدر سر به سر آشفته با اون
مدیر گروهیه درپیتش میزاشتیم. هر دم از این باغ بری می رسد .....
بهش گفته بودین این برنامه ثابته ؟ اونم گفته بود نه خیاره !!!
میگم روز ثبت نام خودت یادته . با بابات یهوو اومدین تو خوابگاه . منم گفتم
این خوابگاه زنگم داشتا . روز اول کلاسا، شبش من تنها بودم تو هم پلاس شدی . گشنت
بود . برات تخم مرغ سبزی پختم ، داشتی درباره یه دختر فلسطینی مینوشتی .
یادته با ابولی میخواستین هی منو بزنین. هادی هم فقط مثه هویج نیگا میکرد. آدم
تا تهش میسوخت . هم ترمی این قدر بی غیرت.
میثم یادته از دانشکده داشتیم پیاده بر میگشتیم اون دختر پسره با پیکان به تورمون
خوردن. چقدم پاتیل. با این حالشون خودشونو کشتن تا به من حالی کردن زن و شوهر
نیستن. دوست دختر و پسر هستن.
خیلی هس ولی بقیش باشه واسه دل خودم. اصلا قرار بود بدیات باشه! نمی دونم بود
یا نه. اما هر چی بود من که هنوزانگار دلتنگتم.
..........
یه عکس از یکی از شبای سالن ، سال 82 .
ایستاده از راست:
میثم سعادت (ورودی 82) ، مجتبی شمس (ورودی 82) ، هادی غلامی (ورودی 82) و خودم
خیلی وقت پیش ، وقتی بچه بودم ،همش تو خاک و خل کوچمون ولو بودم.
بچه ی خوبی نبودم،بد دهن، شیطون و یه کم بی تربیت.
یه روز دمدمای ظهر،که با بچه همسایامون بازی می کردیم ، توپمون از شیب تند کوچمون غلت زد و رفت، افتاد تو جوب پر از لجن.
رفتم که توپو بیارم. اما دستم نرسید که توپو از تو جوب بیارم بیرون،درمونده شده بودم و همون طور که دولا شده بودم و دستهامو کش میدادم تا به توپ برسه، یه دفعه دستی از جلوی چشمام رد شد، توپ رو برداشت و به دنبالش من هم بلند شدم.
نگاه کردم و دیدم یه دختر حدود بیست ساله بود که کنار دوستش که اون هم همون حدودا سن داشت، وایساده بود. از ظاهرشون هم معلوم بود که اهل شهر ما نیستن!
توپو به من داد و همون طور که نگاه می کرد،دستکش های سفیدش رو دستش کرد.
خواستم که برگردم ، اما نتونستم ، نگاه کردم و خیلی آروم که هنوز یادمه چقدر صدام می لرزید ،سلام کردم.
" سلام به روی ماهت ، به چشمای سیاهت "
اون گفت. بعدشم خندید و رفت.
اما من باز نگاه می کردم و تا وقتی که می دیدمشون از جام تکون نخوردم.
.........
اون روز تموم شد و فردا همون وقت دیروز، من سر کوچمون وایسادم تا باز دختری که دستکش های سفید دستش بود رو ببینم ، اما کسی نیومد.
یک هفته ای شد ومن هر روز،همون دمدمای ظهر،کنار تیر چراغ برق سر کوچمون تکیه
می دادم تا باز ببینمش،اما دیگه ندیدمش.
همیشه جلوی چشمم بود ، تو نقاشی هام ، تو قصه ی پریا وحتی خوابهام .
خاطرم نیست ولی فکر کنم از همون وقتا بود که دیگه به همه سلام می کردم تا شاید ازیه نفر دیگه همون جواب سلامو بشنوم ،
اما ...
روزها ، هفته ها و ماه ها رفتند، و خاطره ی اون روز، دیگه کم رنگ شده بود، تا بعد از سال ها وقتی دوباره سلام کردم،
همون تصویر قدیمی،
اون صدا
و همون نگاه رو دیدم.
... حالا همیشه می بینم
حرف می زنم
ونگاه می کنم،
اما می ترسم ،
می ترسم که شاید آخرین باری باشه که می بینم
آخرین باری باشه که حرف می زنم
وشاید آخرین باری که سلام می کنم.
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و هم چنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام
دوباره من
دوباره تو
دوباره حرف های عاشقی
دوباره هق هق نسیم
دوباره یاد آخرین نگاه
دوباره آن پرنده ای که رفت
همه به خوابم آمدند.
نگاه از تو خالیم به جای رفته ات که داغ بسته خیره مانده است و
پای بسته ام به آرزوی کوچه ای که با تو رفت، راه نرفت و
حرف های من که آیه های ماندگار عشق توست گم شدند و
عاشقانه های من طنین سرد زندگی بعد رفتنت.
و رفتنت، و روز رفتنت
که خاک گر گرفته بود و
چشم های من به آن عزای بازنآمدن عقیم مانده بود،
صدای من، صدای آشنای درد،
به اسم تو سکوت کرد و رازهای این همه جنون ماندگار گم شدند.
........
و سالهاست که رفته ای،
و من وجود بی مکان عاری از توام
که روزها کنار بهت آخرین نگاه بار اولت،
به زیر سایه ی همان امید بازآمدن،
به حیرت پرنده ای که راه لانه اش فراموش کرده است،
خنده می زنم که ای دریغ؛
این حکایت تمام ماست.
" ما هر چه را که باید از دست داده باشیم
از دست داده ایم . "
سلام
بالاخره بعد از مدت ها فرصتی شد تا دوباره یه دستی به سر و روی وبلاگم بکشم ، اما از شما چه پنهون این سی ، چهل روز اخیر واقعاً روزای سختی بود ، کلی مشکلات که همشون یه دفعه رو سرم خراب شدند ، اما خدارو شکر همشون با خوشی تموم شدند .
راستی شما چه خبر ؟ خوش میگذره ؟
خبر دارین که نتایج فوق اعلام شد ، اگرم خبر ندارین برید وبلاگ میثم سعادت
با اسم " تا آزادی ... " . لینکش تو پیوندها هست .
اونجا این پسره نوشته کی ، کجا قبول شده .
دو ، سه هفته پیش رفته بودم خوانسار، خوب حتما میگین این که اتفاق جدیدی نیست،
اما خوب ، این دفعه هم جالب بود ،آخه بچه های ویلا این تابستون برا بچه مدرسه ای های خوانسار کلاس روباتیک گذاشته بودند ،ما هم رفتیم یه دو ،سه روزی پیششون .
اتفاق جالب این دفعه که تو چهار، پنج سال خوانساربودن برام نیفتاده بود عروسی رفتن بود که به لطف بهزاد حیدرپور (ورودی 83) که اونم خوانسار بود برام افتاد . یه عروسی که اگه ما دوتا نمی رفتیم اصلا بهشون حال نمی داد ، می فهمید که !!!!!
آها ! یه خبر دیگه ، اونم این که تو همون روزا دکتر یاوری از سفر زیارتی !!! و حتما سیاحتی سوریه که همراه نسوان دانشکده رفته بودند برگشتند،زیارتشون قبول ان شاا... .
و باز آها ! دکتر یاوری مدیر گروه هم شده بود ، اون وقت میگن هر کی فقط یه شغل .
خبر دیگه این که بالاخره حاج آقا فصاحت هم بازنشست شده بود و دیگه تو دانشکده نبود . اما هرجا هست خدا عمرش بده ، اگه یه نفر تو دانشکده کار می کرد ، همون بود .
راستی که دانشکده امسال چقدرشلوغه ،هم ریاضی هم آمار،اونم هم روزانه وهم شبانه،
یعنی قراره امسال 142 نفر اونجا اسم بنویسند که خیلی بعیده این جوری بشه .
دیگه هی دارم فکر می کنم ببینم چه خبر جدیدی هست که یادم نمیاد .
اما آخرین خبرا از بچه ها، این که مصطفی شاهرخی یه دو ماهی دفترچه سربازیشو تمدید کرده ، تقی نادی هم پایان نامشوهنوز نداده که خدمت نره ، علی زعمری و حسن عسکری که واقعا دارن برا کنکورسال دیگه خر میزنن وحسابی دارن می خونن و ازحالا معلومه که هردوتاشون زیر 100 میشن ،احمد مهدیلو هم که قراره بره مشهد فوق بخونه ،مصطفی داوطلب هم که امید دکتری بود قبول نشد تا ان شاا... سال دیگه ، آها میثم سعادت هم هر روز میره کتابخونه درس میخونه و قراره 12 همین ماه بره مشهد پیش هادی شادمان ، گفتم هادی ، یادم اومد امروز که باهاش حرف می زدم می گفت چند وقت پیش مطلب رفته مشهد پیشش .
از بچه های قدیمی هم که فقط با جمال زیارتی یا بهتر بگم مهندس زیارتی در تماسم . اونم در گیرودارزندگی داره تو انتشارات امیرکبیرکارمی کنه ، اگه یه وقتی کارتون تهران گیر کرد ، پولی ، کمکی خواستید برید پیشش بگید من فرستادمتون ، بهتون میده . با معرفته .
.................
اما عکسی که تو این پست می خوام بذارم مربوط میشه به اردوی قشم که سال دوم دانشکده رفتیم . این عکس هم روزی گرفته شده که یزد بودیم .
از سمت راست به چپ :
سامان رحیمی (ورودی 82) ، میثم سعادت (ورودی 82) ، ابراهیم قادرپور(ورودی 82) ، دکتر حسینی ، خودم و پرهام سلیمانی (ورودی 80) .
................
و حرف آخر، شاید تا یه چند وقتی ، نتونم چیزی بنویسم اما شما برام کامنت بزارین .
اگرم دلتون خواست برام دعا کنید .
سلام
یکمی دیر شد ولی شرمنده ، زندگیه دیگه ، همین جوریه ، کاریشم نمیشه کرد.
حالا من نمی دونم این فقط من هستم که اینجوریم یا خیلیا ؟ یعنی آدمی که همیشه با گذشتش زندگی میکنه و یه حالت دلتنگی دايمی برای گذشته داره. شاید ربط اصلیش به نوع گذشته باشه ، یعنی خوب یا بد . طبیعیه که دل آدم باید برای روزای خوب تنگ بشه ، اما بعضی وقتا برای روزهای بد هم همین طوره ،هر چند ته دلم میدونم خوانسار برای من هیچ روز بدی نداشت.
بگذریم ، الان با صدای این ترانه ای که داره پخش میشه یاد ترم یکمون افتادم .
...............
یاد روزای آشنایی، که اولین نفر احمد مهدیلو بود و بعد شاهرخی ، شادمان ومطلب، کلاسای دکتر یاوری وخانم فیروزبخت ، شبای ماه رمضون که تا صبح بیدار بودیم و شیر عسل می خوردیم .
جشن پتو، که من چقدر دلم می خواست یه بار مصطفی شاهرخی رو بزنیم و هیچ وقت زورمون بهش نمی رسید.
جزوه گرفتنا ، این که امتحان ریاضی 1 رو عقب انداختیم ،هادی شادمان با کتاب پروین اعتصامی که هدیه داد (البته نه به من) ،جشن تولد بازم هادی ، این که با محسن آزادیان (دانشجوی مهمان) سحری رو می دزدیدیم ، جام رمضان فوتسال که تیم دانشگاهمون اول شد ، یاد ترشی انداختنای جمال زیارتی ، ناوک و کشکول که دوتا نشریه دانشگاه بودن ،شبای احیا وشعر .
بازم هست ، اردوی گوگد که روزای اول ترم رفتیم و اردوی گلستان کوه که آخرای ترم رفتیم ، امتحان زبان هادی شادمان که جمع نمره ی هر 3 باری که امتحان داد 10 نشد و بالاخره حاج آقا فصاحت یه نمره ای بهش داد .
روزای جمعه با ماکارونیایی که علیزاده (ورودی79) می پخت و بعدش به شاهرخی نشون داد و شاهرخی هم به من ، شبای سالن که چه موندنی بود مخصوصا تیم ما که من و شاهرخی، داوطلب ،محسن آزادیان وشادمان با هم بودیم .
تازه بعضی وقتا ویدیوی بسیجو میاوردیم خوابگاه و چقدرفیلم فرانکی وجکی چان دیدیم ، به اضافه ی جن گیرو جونده !!!! ........
اما یه عکس دیگه ، این بار از ترم 1 خوابگاه پمپ بنزین که توی بالکن روبروی پمپ بنزین گرفتیم .
ردیف بالا از راست به چپ :
هادی شادمان ، مصطفی شاهرخی ، محسن آزادیان و خودم .
ردیف پایین از راست به چپ :
احمد مهدیلو، محمدرضا علیزاده ومجتبی مطلب .
دوباره سلام.
چند روزی بود دوباره هوای بوفه و بوفه داری به سرم زده بود. یاد سال دومو، البته ترم 5 افتادم .
کار خیلی جالبی بود. اصلش واسه خنده بود بعد وسطاش هوای پول که زد به سر بچه ها ، دیگه کار خراب شد .
یعنی اصلن کار کردن با این همه آدم سخت بود. حسابدار که مصطفی داوطلب باشه ، چایی که تقی نادی دم کنه و فروشنده که این همه دختر 79 ای باشه حساب کار معلومه.
یادم اومد یه روز صبح شنبه خانم کلانی چایی روز 4 شنبه رو داغ کرد داد به خورد یه طفل معصوم ، اونم50 تومن .
حالا اون کی بود خوب تابلو که مطلب بود دیگه ، ولی واقعا عمدی در کار نبود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اشتباه شده بود .
اما خوب بعضی وقتا هم میشد که اشتباهی درکار نبود .اینو میگم که اگه یه دفعه ناغافل دستمون از دنیا کوتاه شد، ببخشید دیگه .
این که خودمون می خوردیم، میزدیم به حساب یکی دیگه ، یا وقتی حسابای بوفه جور در نمی اومد ضرر، بین همه ی بچه هایی که حساب داشتن قسمت میشد . خلاصه ببخشین دیگه .
...........
این هم یه عکس از روز افتتاح بوفه که فکر کنم آبان 82 بود.
آقایان از راست به چپ :
مهندس آشفته ، آقای معینی ، دکتر مصباح ، آقای فصاحت ، مصطفی داوطلب (ورودی 80) ، ایمان رضایی (ورودی 80) ،تقی نادی (ورودی 80) و آقای صرامی !
خانم ها از راست به چپ :
خانم آسوده (ورودی 79) ، خانم کلانی (ورودی 79) ، خانم محمدی (ورودی 79) ، خانم عبدی (ورودی 79) و خانم سبحانی (ورودی 79).
سلام.
از این به بعد می خوام هر هفته یکی ، دوتا عکس از قدیما تو این وبلاگ قرار بدم.
عکس اول سر سفره ی شام تو یکی از شبای ترم 3
و عکس دوم یه عکس دسته جمعی از پسرای دانشکده اوایل ترم 2
ازچپ به راست :
مصطفی داوطلب (ورودی 80)، رضا دهقان (ورودی 79)، هادی شادمان (ورودی 81 )، مهدی قندهاری (ورودی 79)، مجتبی مطلب (ورودی 81) و احمد مهدیلو(ورودی 81) .
نفرات بالایی از چپ به راست :
اکبر کبیرزاده (ورودی 80)، رضا ناصری (ورودی 80) ، احمد فروزبخش(ورودی 80) ، مهدی غلامی (ورودی 80)، آرمان امیر صدری(ورودی 80) ، هادی شادمان (ورودی 81) ،پرهام سلیمانی (ورودی 80) و خودم .
نفرات پایینی از چپ به راست :
نوروز قبادی پور (ورودی 80)، مجید تولایی (ورودی 79)،عبدالله محمدی(ورودی 78) و آقای میر حبیبی (راننده سرویس ) .
امروز سه شنبس و الان 10 روزی میشه از خوانسار برگشتم. اما انگار 10 ساله. رفتن به خوانسار برا من از رفتن به هر جای دیگه لذت بخش تره.همیشه همین جوریه اما این بار واقعا خیلی خوب بود وسراسر پر از خوشی .الان که یادم افتاد خیلی دلم سوخت . همه ی بچه ها هم بودن غیر از رضا زمانی که رفته بود دنبال گمشدش. آها راستی هادی غلامی و مجتبی شمس هم نبودن و حیف شد نتونستم شبیه ترین آدم به خودم روببینم !!!!! "منظورم مجتباس ،خودش میگه ".
این بار تموم روزها بارون میومد و خب بهتر. من هر وقت امسا ل رفتم خوانسار بارون اومده .یعنی یه دفعه هم رضا دهقان اومده.
اصلا این دفعه می خواستم با مهدیلو برم اما یه دفعه دبه در اورد گفت شاگرد خصوصی دارمو از این حرفا. " بدبخت شاگرد خصوصیه " . ببین روزگار چه بازیا که در چنته نداره ، مهدیلو هم مرد زندگی شد. یعنی حساب کن مطلب که مرد زندگی بشه مهدیلو نشه. به ما چه؟ آها گفتم مطلب !!!!!!! اونم یاد گرفته تو وبلاگ سعادت هی زرت و زرت به عاطفه ربیعی (رتبه ی ۲۰ کنکور ۸۶) تبریک ویژه بگه.
بگذریم بریم سراغ خوانسار خودمون
الان فکر می کنم و چند اتفاق خوب این 4 ، 5 روزو براتون می نویسم .
1-" ویلا ". واقعا خونه ی خوبیه ،خونه ی قاسم اینا (ورودی 84) رو میگم و از خونشون بهتر خودشون که 100 در صد روزها و60 درصد شبا اونجا بودم. مخصوصا با اون سیستم صوتی معرکه و اون درختای آلوچه ی حیاطشون .مثل بهشت شایدم بهتر، فقط فرشته و حوری نداره ، عوضش محمد قاهری داره ،مهدی میرزایی داره وخوب قاسم حبیبی نیا.به اضافه ی یه پسره ی پلاس به نام محسن اسماعیلی .
2-زمین والیبال روبروی دانشکده که چقدر والیبال بازی کردیم.اصلن همه چی با پارسال فرق کرده بود.تا پارسال هر وقت دوتا پسر بیکار میشدن (انگار حالا پسرای دانشکده چقدر کار دارن) شروع میکردن به ... شعر گفتن اما حالا از صدقه سر دکتر یاوری یه نفر بیکار اون طرفا پیدا نمیشه.حا لا حساب کنین فیروز بخت که مدیر گروه شد دیگه چی میشه .
3-یه شب جمعه هم بعد از دعا با بروبچ ویلا و علی زعمری (ورودی۸۳) و2، 3 تا دیگه رفتیم خونه ی مجید اکبری و علی باقریان اینا (ورودی های ۸۴) . شام هم یه چیزی پختن و گفتن بندریه . خب گشنمون بود دیگه ،خوردیم ، تازه برا ناهار فرداش همونا خونه ی زعمری دعوت شدیم ، من یه ماکارونی پختم که دیگه هیچی قیامت ، واقعا خوشمزه بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! .
4-جمعه بعد ازظهررفتیم استخر و سونا ، واقعا بعد از اون دو وعده غذا ، آدم بیشتردلش می خواست بره توالت تا سونا.
5-تو همون روزا، یه شبش یه جشن بود که از اول تا آخرش فقط از ربیعی تشکر میکردن وهی دست میزدن ،آخرشم دو تا از پسرا با هم دعواشون شد . بسکه واسه عاطفه ربیعی دست زدن،خودشون قات زدن.
اما از همه ی این حرفا که بگذریم دلم خیلی واسه هادی شادمان تنگ شده و چقدر دلم می خواست اون روزایی که خوانسار بودم اوهم اون جا بود اما نشد دیگه ، خدا کنه یه وقت دیگه .
با همه زندونیایه ابدش
پشت سر گذاشتن و رها شدن
رفتن و سری توی سرا شدند
واسشون تو بند دنیا جا نبود
دنیا که جای پرنده ها نبود
پشت سر گذشته های بی هدف
پیش رو لشکر آرزو به سر
تو بهشت آرزو گم نشدند
آدم حسرت گندم نشدند
وقتی موندن تو غبار زندگی
پر کشیدن از حصار زندگی
زنده موندن واسشون بهونه بود
زندگی بازیه بچگونه بود
یه صدا می خوندشون سمت خدا
با سکوتشون رسیدند به صدا
...............
سلام
یه دفتر خاطرات دیگه
اما این بار به بهونه ی دلتنگی های خوانسار،
مجموعه ای از خاطرات ، عکس ها و حرف های تازه از